خرید بک لینک
بهترین آرزوها واسه تکتکِتون :)

برچسب: نویسنده: پویا حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 21:23

امروز دو بار پشت سرِ هم از تهِ تهِ تهِ دل خوشحال شدم :)

#ثبت_روزای_خوب

برچسب: نویسنده: پویا حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 5:52

همینطور که ملاحظه میکنین عده ای #گاو در حال تماشایِ مفت مفت جان دادن کسایی هستن که با هزار جور بدبختی میخوان آتش رو با 25 میلیارد تجهیزات خاموش کنن ؛ ولی پول برا بیلبورد هایِ الکی مرگ بر آمریکا و پارازیت و هزار جور خرج الکی دارن . راست هم میگه ، 20 نفری که (قطعا تعدادشون بیشتر از بیست نفر عه) جونشون رو میزارن وسط اصن تعداد به حساب نمیاد .. اینجور آدما تو دیدگاهشون آدم و گاو رو تو یه تراز میبینن ! متاسفم ! هم برا خودم هم برا مملکتم هم برا مردمم ، چی میشد به جایِ گذاشتن کپشنِ منو #پلاسکو یهویی ، کپه مرگتو میذاشتی تو خونهت ، چی میشد اون 140 میلیارد پول برا تجهیزات پرداخت میشد ، چی میشد یکمی ارزش قائل میشدیم کشورمون .. :(

برچسب: نویسنده: پویا حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 19:11

این چند وفته اصلا دستم به نوشتن نمیرفت .. الان هم نمیره دارم به زور مینویسم و ثبت میکنم :| امتحانا رو رد کردیم ، امروز هم کارنامهها رو دادن و گفتن اگه اشتباهایی شده و اینا اعتراض بدین و کارنامه ها رو برگردونین تا عوض کنیم . همهمون کپ کرده بودیم ، درسی نوشته بودن و نمره داده بودن اگه اصلا ما همچین درسی تو ترم اول نداشتیم ! این درس برا ترم دوم عه بعد چجوری نمره دادن و اینا که رفتیم دفتر و اینا رو گفتیم و ریزنمرهها رو آوردن و معلوم شد که کی نمره داده ، دبیری کم سواد ! که خدایی خدایی من ازش زیاد میفهمم :| به خدا راس میگم آخه .. یارویی که تو قسمت دوم این پست هم بهش اشاره کردم اومده نمره داده ! :/ بعد موندیم آخه یعنی چی اصن اون از وضعِ درس دادنش اینم از این ، بعد چندباری هم رفتیم به مسئولایِ مدرسه هم گفتیم که عاغا ما این معلم رو نمیخوایم درس دادنش مزخرف عه خب .. بعد هیچی که هیچی .. ایشون به زور میخواد به ما برنامه نویسی یاد بده که اصلا دستشون درد نکنه خب ولی خب ما که تو برنامهمون نداریم بعد اصلا خوب کاری میکنی درس میدی ولی آخه استاد خودت که هیچی بلد نیستی آخه :| بعد ازش چیزی بپرسی ادعا

برچسب: نویسنده: پویا حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 19:11

اون اوایل که اومده بودم هنوز هیچی نمیفهمیدم .. حوصله خوندن متن های ادبی رو نداشتم ، هیچی نمیفهمیدم از بیان .. گنگ بودم میشه گفت . رفته رفته آشنا و آشناتر شدم رفقای خیلی خوبی پیدا کردم ، یعنی میگم خیلی خوب یعنی خیلی خوب ها .. یکی از یکی بهتر و با معرفت تر . مستر مرادی عزیز که از اون هم نسلی هایِ درجه یکه .. مسعود کوثری که امیدوارم ایشونم مثِ من از شرِ این حسِ ننوشتن دور بشن و دوباره مثِ قبل باشن :) آووکادو که هرچی بگم ازش کم گفتم :))) آقاگلِ دوست داشتنیِ ما :)) شباهنگِ همشهری که قبلِ اینکه پستش رو بخونم اول عکسایِ پست رو با جزئیات نگاه میکنم بعد متن پست رو میخونم :دی پاتریکِ عزیز که امیدوارم هر گرفتاریی داره حل بشه .. بهترین میرزایِ دنیا که عاشقِ لهجش شدم :)) بیست و دویِ عزیز که با هر بار باز کردن وبلاگش میترسم مشکی شده باشه ولی الان خوشحالم که خوشحاله :) مائده که یه سوتیِ وحشتناک دادم که هیچ وقت از یادم نمیره :دی پریسایِ عزیز که ایمان دارم به هرچی که میخواد میرسه :) بهترین حریرِ آبانی دنبا که کلا هر بار ستارهش روشن شده لبخند نشسته رو لبم :) اسرایِ همشهری که منو کچل

برچسب: نویسنده: پویا حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 19:11

از الان شد بیست و دوی فوریه .. روزی که برا ما بلاگرا شاید خیلی آشناس :) یک و نیم سال یا بیشتر میشه که تقریبا روزمرگی ها و دغدغه هامو مینویسم .. بعضی وبلاگا هستن وقتی همون اول واردِشون میشی استایل نوشته ها و اون چینش قالب به چشمت میخوره ، خودم شخصا اون قالب و چینش های ساده رو همیشه خیلی خیلی بیشتر دوس داشتم نسبت به بقیه .. بعدِ اینا اون شیوه نوشته ها و حسی که توشون هست خیلی مهمه ، خیلی زیاد داریم از این نوع وبلاگا ولی چندتایی شون خیلی به آدم میچسبه خوندنشون ؛ بیست و دویِ فوریه هم از اینجور وبلاگاست که همون اول که میری صفحه اولش حسِ متفاوت نوشته ها رو متوجه میشی . تو این چند وقته که میخونمشون از ناراحتی تا خوشحالیشون رو دیدم ، از رفتن و اومدناشون دیدم ، از پست هایِ یه خطی تا پستایِ طویل جذاب رو دیدم .. امیدوارم هیچ وقت تموم نشه این دیدن ها :) نوشته های ادبی و اینا بلد نبودم و نیستم که بخوام بنویسم همین رو هم به زور انشایِ مزخرفم نوشتم :دی که بگم این روز برامون خیلی آشناس و خوشحالیم که بیست و دو رو داریم :)

برچسب: نویسنده: پویا حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 19:11

حالا شماها اگه تونستین اینو بخونین و بفهمین :دی بدین شرح است داستان : " دییر کی بیدانا شاعیر گدیر اُغرولارین بوه باشلارین یانا ، بیدانا شعردَن ، غزل دَن زادان اوخییر . بودا گِیدیر اَمر اِلیر کی بونی لوت اِلَسینلر اوتورسون لر کَند ـدَن اِشیه . بو کیشی توشور یولا ، گِدیر گِدیر گورور گده نِچه دانا ایت توشوپ بونون دالیسینا ، بو دا هم سویوخدان تیتیریر هم گورخودان .. بیلمیر نِینَه سین کی بیدانا ایستیر داش یِردَن گوتورسون بولاری گُوالاسین .. اَلین آتیر داشا گورور سویوخ دان دونوپ یِره یاپیشیپ . دییر کی :« گده بولار نه کوپِی اوغلان لاریدی لار کی ایتی آچیپلار ، داشی باغلیپلار. » اُغرولارین بوه باشلاری اِشیدیر بو سوزی گولور ، گِدیر بونا دییر کی :« آی کیشی مَنَن بیر زات ایسته. » بو لوت کیشی دونور دییر کی :« لُطف ایلهسن منیم اوز پالتار لاریمی وِر چیخیم گویوم گدیم هِچ بو دوره بره دَه دولانمارام. » اوغرولارین بوه باشین اورَیی رَحمَه گلیر هم اوز پالتار لارین هم ده نچه پول گویور اوستونه گِتَریر اوزونه . " آخیر ده دییم کی هم بو شاعر صَفیح ـیدی کی گِدیپ بونا شعر اوخییر هم بو اوغری کی پالتارلارین آلیر

برچسب: نویسنده: پویا حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 19:11

چقدر خوبه که فیلمهایی میسازیم که اسکار میبرن .. و یه عده گند میزنن تو این جایزه و میگن اگه ترامپ منع نمیکرد و این جنجالا به پا نمیشد جایزه نمیبرد ! :/ نمیفهمم ربطشو ولی عوضِ اینکه بیشعوری کنیم بهتره پشتِشون وایستیم و ازشون حمایت کنیم . نه اینکه اونورِ آب این چنین کسایی رو به اوج برسونن و ما خودمون تو مملکتِ خودمون تو کشورِ خودمون طوری بزنیم زمین که نتونن بلند شن .. صب تو رادیو شنیدم خبرش رو .. چند روز پیش هم La La Land رو هم دیدم که بیشترین جایزه ها رو به خودش اختصاص داده و چون فیلم موزیکال دوس ندارم و کلا انقدر کلیدِ سمتِ راستِ صفحه کلید رو زدم که تو نیم ساعت فیلم رو دیدم و تمومش کردم :| Zootopia فوق العاده بود :) همین دیگه فقط این سه فیلم رو دیده بودم از بینِ فیلم هایی که جایزه بردن -__- + اسامی فیلم هایی که جایزه بردن

برچسب: نویسنده: پویا حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 19:11

امروز کلا روزِ بدبختیِ ما بود ها :| صب پاشدم دوست بابا ماشینِش رو آورده بود و بابا مجبور بود دو تا ماشین رو ببره در نتیجه باید منم میرفتم ، بردم و برگشتم کلید نیاورده بودم و خونه هم هیشکی نبود جز پدربزرگ ما .. فک نمیکردم اصن بیرون بره ، رفتم چندباری در زدم باز نکرد یکی از همسایه ها هم آش نذری آورد داد دستم :| دیدم نخیر باز انگار بیرون عه .. رفتم پارکی که همیشه میرفت اونجا سر بزنم ببینم اونجاس ، آش رو هم دادم به یکی از مغازه دارایِ محله گفتم حتما قسمت شماس :) رفتم پارک دیدم خیر اونجام نیس :| گفتم میرم یه بار دیگه در میزنم اگه بود که بود نبود میرم مغازه .. از شانس گند ما هم فقط 3500 داشتم :| پول هم نداشتم بدبختی .. رفتم در زدم ، خواستم که راه بیوفتم دیدم بله آیفون رو برداشتن حاج آقا .. کجا بودی و اینا که حموم بودن :) آش هم از دست رفت :| بعد جالبیش اینجاس که مغازه داره میگه اگه ممکنه یه کاسه دیگه هم بیار :| گوشیم رو هم یه هفتهس اینا با ، بابا عوض کردم و فروختیم مال بابا رو ، باتریش زود خالی میشد عوض هم کردیم نشد .. تو این یه هفته اینا میگشتم ببینم چی بخرم که شیائومی mi 5 که دست معلمم

برچسب: نویسنده: پویا حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 19:11

صفحه بندی